0 پسندیدم
زندگینامه شهید «امیرحسین سلطانی»
بازدید:۷۰
زندگینامه شهید «امیرحسین سلطانی» توسط اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ومقاومت استان آذربایجان شرقی منتشر گردید.
در سپیده دم پنجم آذرماه سال ۱۳۸۰، در حالی که عطر دلانگیز ماه مبارک رمضان در هوای تبریز جاری بود، کودکی دیده به جهان گشود که تقدیرش با آسمان گره خورده بود. امیرحسین در دامان خانوادهای مؤمن و نجیب پرورش یافت؛ خانهای که در آن نام خدا با نفسها جاری بود و مهر اهلبیت (ع) چراغ راه زندگیشان بود.

از همان سالهای کودکی، آرامشی عمیق در نگاهش موج میزد؛ همان کودکی بود که پدر و مادر همیشه آن را از خدا خواسته بودند. بیشتر از سنش میدانست و گویی دل کوچکش زودتر از سن و سالش با حقیقتی بزرگ آشنا شده بود.
مؤدب، مهربان و متواضع بود. بسیار مطیع پدر مادر بود و حرمت پدر و مادر را چونان گوهری گرانبها پاس میداشت. محبتش بیریا و لبخندش دلنشین بود؛ آنگونه که هر کس با او همنشین میشد، روشنی خاصی را در نگاهش احساس میکرد.
دوران ابتدایی را در مدرسه جامی تبریز گذراند. از همان ابتدا در برنامههای اجتماعی شرکت میکرد و عضو شورای دانش آموزی مدرسه بود و با توجه به اینکه فرزند ارشد خانواده بود، روحیه رهبری رفته رفته در او قدرت میگرفت.
همواره شاگرد ممتاز کلاس بود؛ اما آنچه او را متمایز میکرد، اخلاق نیکو و روح بزرگش بود.
دوران راهنمایی را در مدرسه امام سجاد (ع) طی کرد. در آن دوران نیز ایشان وارد بسیج دانش آموزی شد و برادرش را که دو سال از وی کوچکتر بود را هم به این مسیر راهنمایی کرد. پس از موفقیت در آزمون ورودی دبیرستان ماندگار فردوسی تبریز، رشته ریاضی را انتخاب کرد، اما مادر بیشتر دوست داشت که فرزندش در رشته تجربی تحصیل کند. برای اینکه دل مادر نشکند، دروس تجربی را هم همپای دروس ریاضی خواند تا آنکه مادر متوجه فشار بالای دروس شده و نهایتا به انتخاب فرزندش، راضی شد. در دوران دبیرستان نیز عضو فعال بسیج بود و مسئول روابط عمومی انجمن اسلامی دبیرستان. فعالیتهای فرهنگی و مذهبی را با شوقی وصفناپذیر به پا میکرد. عبادت برایش وظیفهای خشک نبود بلکه عاشقانهای بود میان بنده و معبود.
یکی از بهترین خاطرات دوران دبیرستان، شرکت ایشان در مراسم دیدار رهبری در ۲۹ بهمن ماه سال ۱۳۹۷ بود.
شاید از همان روزها، سودای پرواز در سر میپروراند؛ پروازی نه فقط در آسمان، که در مسیر عزت و دفاع از خاک وطن را داشت یا به نوعی هم میتوان گفت که آن دیدار عارفانه و صمیمانه باعث این سودا شده بود.
پس از پایان دبیرستان، پدر و مادر دوست داشتند که پسرشان وارد حرفه معلمی شود تا در تبریز و دانشگاه فرهنگیان که پدر نیز در آن مسئولیتی داشت تحصیل کند و دنباله رو راه پدر باشد، اما علاقه شهید به نظامی گری و ارتش، حرفه معلمی را در اولویتهای بعدی وی قرار داد. وقتی پدر سختیهای نظامی گری را به او یادآور شد، ایشان گفتند: پدر جان مرد برای مرد شدن باید سختی بکشد.
بعد از قبولی اولیه از دانشگاه ستاری، برای مصاحبه به تهران رفتند، اما با به طول انجامیدن مصاحبههای خاص مربوط به خلبانی، برای معذب نشدن پدر و مادر که همراهشان بودند (دوران کرونا)، خواست که انصراف دهد، اما پدر و مادر بعد از فهمیدن دلیل انصراف، به شدت مخالفت کرده و با اجاره کردن اتاقی در تهران، همراهی خود را با تصمیم شهید بزرگوار اعلام میکنند
شهید بزرگوار به هیچ وجه راضی به آزار و رنجاندن کسی نبود. به انجام فرائض دینی متعهد و از غیبت کردن در مورد افراد متنفر بود و در هر محفلی که بود، به این مسئله اهتمام خاص داشت. به ورزش کردن خصوصا پینگ پونگ که رشته پدر بود و آمادگی جسمانی علاقه ویژه داشت. هیچوقت به پدر و مادر ترشرویی نکرد و همواره مطیع اوامر آنان بود. اگر مخالفتی هم داشت، با منطق خود آنان را قانع میکرد.. گاهی که مادر حرف ازدواج را پیش میکشید، آنرا به پس از سپری کردن دورههای گرمسیری و مناطق محروم، موکول میکردند چرا که راضی نبودند تا همسرشان به خاطر ایشان متحمل سختی و دوری شوند. میگفتند که اگر پسر دار شوم، او را هم به ارتش میفرستم، چون ارتش انسان رو از نو میسازد
به تحصیل علم علاقه وافری داشت و بلافاصله بعد از اتمام دوره کارشناسی، در رشته مهندسی هوافضا از دانشگاه صنعتی سهند تبریز در مقطع کارشناسی ارشد، پذیرفته شد. هرچند شرایط خدمت اجازه ادامه تحصیل را از او گرفت، اما شوق دانستن در دلش خاموش نشد و در میدان عمل، دانش را با تعهد درآمیخت.
به گفته دوستانش، آیینه ادب و فروتنی بود؛ در برابر بزرگان سر به احترام فرود میآورد و با کودکان، چنان مهربان میشد که گویی قلبش برای لبخند آنان میتپید.
پس از پایان جنگ ۱۲ روزه، با توجه به تجربههای به دست آمده و تغییر دکترین جنگی، اقدام به طی دوره آموزش موشکهای جدید پدافندی نمود تا در کنار خلبانی پهپاد، ابزار دیگری برای دفاع از میهن، در اختیار داشته باشند. اما این تلاشهای شبانهروزی را از خانواده پنهان میداشت تا مبادا دلواپسی، آنان را بیازارد.
با آغاز جنگ رمضان، هنگامی که پدر و مادر دلنگرانش از او خواستند بازگردد، پاسخی داد که از عمق ایمانش برمیخاست:
«اگر من برگردم و دوستم برگردد، پس چه کسی از این خاک و میهن دفاع خواهد کرد؟» این جمله، نه فقط پاسخ یک پسر به پدر و مادر، که عهد یک سرباز با وطن بود.
در نهایت در روز ۱۳ اسفند ماه سال۱۴۰۴ برابر با ۱۴ رمضان، پس از به جا آوردن غسل شهادت و تهیه فیلمی به یادگار با عنوان «خداحافظی» از آمادگی خود و دوستانشان ـ شهید خلبان علیرضا شیرمحمدی، شهید خلبان میلاد زارعی و شهید خلبان محمدامین لطیفی، جهت انجام ماموریت و شهادت در راه دین و میهن، حوالی ساعت ۱۰ صبح در پادگان ارتش خرم آباد حین انتقال تجهیزات نظامی، مورد اصابت مستقیم پهپاد دشمن صهیونی واقع شد و بالهای خاکیاش را گشود و به آسمانی که سالها آرزویش را داشت، پر کشید.
پیکر مطهرش در بیستوسوم رمضان، در شب قدر، به خاک سپرده شد؛ شبی که تقدیرها رقم میخورد و نام او در شمار جاودانگان این سرزمین نوشته شد.
امیرحسین رفت، اما راهش ماند؛ راه ایمان، غیرت و خدمت جاری است و یادش، چون ستارهای روشن، بر آسمان ایران خواهد درخشید.
روحش شاد و راهش پر رهرو باد.