حضور یا حتی نام بردن از فرمانده سنتکام در فرآیند مذاکرات، پیش از آنکه معنایی دیپلماتیک داشته باشد، حامل پیامی آشکار از منطق تهدید و انتقال قدرت سخت است. این اقدام بهروشنی نشان میدهد که طرف آمریکایی میکوشد مذاکرات را از چارچوب گفتوگوی سیاسی خارج کرده و به دوگانهای ساده اما خطرناک تقلیل دهد: یا مذاکره از موضع فشار، یا تقابل نظامی.
در واقع، ورود نمادین یا واقعی فرمانده سنتکام به صحنهای که ماهیت آن «هستهای ـ فنی ـ حقوقی» است، هیچ کارکرد تخصصی مشخصی ندارد. پرونده هستهای نه در حوزه اختیارات نظامیان، بلکه در قلمرو تصمیمسازی سیاسی و حقوق بینالملل تعریف میشود. از این منظر، چنین حضوری بیش از آنکه واقعی باشد، نمایشی هدفمند برای القای تهدید و مدیریت روانی فضاست؛ پیامی برای رسانهها، افکار عمومی و حتی متحدان منطقهای آمریکا.
این رویکرد، ادامه همان سیاست شناختهشده «دست چدنی زیر دستکش مخملی» است؛ یعنی ترکیب همزمان لبخند مذاکره با نمایش قدرت نظامی. آمریکا تلاش میکند نشان دهد که گفتوگو نه جایگزین فشار، بلکه امتداد فشار با ابزار نرمتر است.
از سوی دیگر، یکی از کارکردهای احتمالی حضور فرمانده سنتکام میتواند آمادهسازی صحنه پس از شکست مذاکرات باشد؛ به این معنا که در صورت بنبست، پیام تهدید بهصورت مستقیم یا غیرمستقیم منتقل شود. با این حال، تجربه نشان داده که طرف ایرانی نهتنها این پیامها را تعیینکننده نمیداند، بلکه اساساً منطق تهدید نظامی را فاقد اعتبار در معادلات واقعی منطقه تلقی میکند.
صحنه با این مختصات کاملاً شفاف است:
وقتی نظامیها وارد قاب مذاکره میشوند، یعنی طرف مقابل بیش از آنکه به توافق امیدوار باشد، به فشار، زمانخریدن و مدیریت فضای تقابل فکر میکند. در چنین شرایطی، هرگونه مذاکره اگر فاقد زمانبندی روشن، هدف مشخص و تغییر رفتار ملموس از سوی آمریکا باشد، صرفاً تبدیل به ابزار فرسایش و اتلاف راهبردی خواهد شد.
به بیان سادهتر، دیپلماسی وقتی در سایه ژنرالها انجام شود، دیگر مذاکره نیست؛ بازتولید جنگ با ابزار نرم است.