جایی نزدیک مرز، تن مردی شده بود پناهگاهی برای وطن. شده بود خیال راحت برای تکتک ما. ستوانی شده بود ستون. ستونی که قرار بود اجازه ندهد سایهای بیاجازه نقشش بیفتد روی تنِ وطن. شده بود ارادهای پولادین و دژی محکم برای مرزهای وطن. یکه و تنها. تنهای تنها...!

سرما آمده بود به قصد یخبندان. بیخیال هم نمیشد. طبیعت قصد داشت روی سرسختش را به نمایش بگذارد. از پس این کار هم برآمد. ستوان هم کوتاه بیا نبود. ایستاد برای همه ماهایی که میشناخت و نمیشناخت. برای ماهایی که کیلومترها از او دور بودیم. ایستاد به خاطر ما و پسرش. پسری که تازه یاد گرفته بود بگوید بابا.
سرما تمامی نداشت. آرام آرام پیچید به تن ستوان. دانههای شبنم نشست روی پلکهایش، نشست روی صورتش، نشست روی لباسش و روی خاطرههایش. شبنمها به هم رسیدند، دست انداختند دور گردن هم و دور تنش. کمکم زیاد و زیاد شدند. شدند برفک. یخ زدند. دیگر نمیتوانست به راحتی با دستانی که سرما ریشه انداخته توی بندبند انگشتانش، دانههای برف را از روی صورتش دور کند. هرچه رفت رمق تنش کم و کمتر شد. آخرین عصاره وجودش را ریخت توی دستهایش، واژهها پیچیدند بین انگشتانش و نوشت برای پسرش. حرفهای آخرش بود، وصیت یا شهادتنامه. جهانِ ستوان، خلاصه شد در همین چند کلمه...
«مراقب پسرم باشید، تازه یاد گرفته بگه بابا.» اینها را پشت عکس پسرش نوشت.
زمان همانجا درجا زد. رویِ سفید برف سیاه شد. واژهها یخ کردند. اشکهایش، برف شدند؛ و بابای پسری که تازه بابا گفتنش جوانه زده بود، شهید شد. برف همیشه هم قشنگ نیست، گاهی مردی را شهید میکند.
انتهای پیام/