۰۱ ارديبهشت ۱۴۰۳ - ۱۰:۵۶
لزوم رفتار مسئولانه برلین نسبت به گذشته و حال خود:‌

از نسل کشی آلمان در آفریقا چه می دانیم؟

بازدید:۷۳۹
علی مفتح در یادداشتی می نویسد: نسل کشی نامیبیا توسط آلمان اولین نسل کشی قرن بیستم میلادی بود و از راه های مختلف همچون تحمیل گرسنگی و تشنگی، جلوگیری از رسیدن غذای کافی، کار اجباری، بردگی، تجاوز جنسی، قطع اعضا و انجام آزمایش های پزشکی بر روی ساکنان این سرزمین ثروتمند اتفاق افتاد چرا که آلمانی ها می خواستند تا مال، اموال و زمین های ساکنان نامیبیا را از آن خود کنند. 
کد خبر : ۸۱۷۵۰

 آلمان را با تکنولوژی می شناسند. بی شک در این زمینه با همتایان اروپایی خود توانایی رقابت دارد. به غیر از آن اما آلمان قابلیت رقابت با همتایان اروپایی خود در تعداد نسل کشی هایی که به شکل مستقیم و غیر مستقیم در آن ها دست داشته هم دارد. در تاریخ کوتاه خود به شکل یک کشور مستقل، آلمان با بی رحمی و بی روحی نام خود را در میان نسل کشان تاریخ قرار داده است. آری، جنگ ها خونین بودند و کشتارها اتفاق افتاده است، اما نسل کشی کاری است که از هر جنگجویی سر نزده است. 

 

 

 


از این بگذریم که برلین به رژیم خونخوار صدام کمک می کرد. حتی کاری هم با نقش آلمان در نسل کشی رواندا که تا سال ۱۹۱۶ میلادی مستعمره برلین بود هم نداریم. شرکت در هولوکاست و این موضوع را هم نمی خواهیم مورد بررسی قرار دهیم. در اینجا می خواهیم به یکی از نسل کشی هایی بپردازیم که کم تر مورد توجه قرار گرفته است. یک نسل کشی در هزاران کیلومتر دورتر از آلمان که در آن مردمانی ستمدیده به بی رحمانه ترین شکل ممکن قتل عام شدند و حتی تا به امروز با بی اهمیتی رسانه های آلمانی و اروپایی حتی در احقاق حق خود با دشواری مواجه هستند. نسل کشی نامیبیا یا «نسل کشی فراموش شده» که میان سال های ۱۹۰۴ میلادی تا ۱۹۰۷ میلادی توسط آلمان انجام شد یکی از صفحات تاریک در تاریخ آلمان است که این کشور علاقه ای به بازخوانی آن ندارد، اما مسئولیت بشری ما را موظف می کند که از آن آگاه شویم، بیش تر بدانیم، بیش تر بنویسیم و بیش تر بگوییم تا این کشور اروپایی مسئولیت های تاریخی خود را به گردن بگیرد و سعی کند تا چهره خود را در میان جامعه بشری، حداقل کمی، ترمیم بخشد. نسل کشی نامیبیا توسط آلمان اولین نسل کشی قرن بیستم میلادی بود و از راه های مختلف همچون تحمیل گرسنگی و تشنگی، جلوگیری از رسیدن غذای کافی، کار اجباری، بردگی، تجاوز جنسی، قطع اعضا و انجام آزمایش های پزشکی بر روی ساکنان این سرزمین ثروتمند اتفاق افتاد چرا که آلمانی ها می خواستند تا مال، اموال و زمین های ساکنان نامیبیا را از آن خود کنند. 

 

 

 

کنفرانس برلین: بزرگترین نشست ضدبشری

داستان نسل کشی نامیبیا از «کنفرانس برلین» آغاز شد. جایی که در سال های ۱۸۸۴ و ۱۸۸۵ میلادی اتو ون بیسمارک معروف بخاطر اینکه احساس می کرد کشورش از قافله استعمارگرایان و همتایان اروپایی خود عقب افتاده است تصمیم به سازماندهی این نشست کرد. آلمان که به طور رسمی در سال ۱۸۷۱ میلادی اعلام وجود کرده بود قصد داشت تا جای پایی در آفریقا داشته باشد. به همین سبب هم کنفرانس برلین را تشکیل داد. هدف اعلام شده کنفرانس جالب بود: نشست بشردوستانه برای بررسی رفاه مردم محلی! در واقع، شاید این گردهمایی را بتوان بزرگ ترین یا مهم ترین گردهمایی «حقوق بشری» که تا آن زمان از طرف کشورهای غربی برگزار می شد دانست. البته، تنها دو نفر از حاضرین در جلسه تا آن زمان پا در آفریقا گذاشته بودند. آفریقا جایی بود خالی از بشر و مملو از ثروت، حداقل برای استعمارگرانی که در کنفرانس حاضر شده بودند. همه اعضای مهم «جامعه جهانی»، حتی آمریکا که در آن زمان چندان در قطار قدرت نبود هم حاضر بودند. هر چند برگزارکنندگان لزومی به حضور نماینده ای از آفریقا نمی دیدند! وقتی هم که سلطان زنگبار می خواست به نوعی دعوت اعضا برای شرکت در نشست را بگیرد - نشستی که قرار بود سرنوشت قاره او را تعیین کند - با تمسخر و رد درخواست متکبرانه از طرف انگلیس مواجه شد که حتی سلطان آن سرزمین را شایسته جواب از طرف یک استعمارگر نمی دانست. درست است! کشورهای غربی به آفریقا به عنوان سرزمینی بی صاحب نگاه می کردند. شاید هم صاحبان آن را اصلا بشر به حساب نمی آوردند. کنفرانس برلین آن چنان بی رحمانه و خودخواهانه بود که نشریه لاگوس آبزِروِر یک هفته قبل از پایان یافتن آن اعلام کرد که «شاید جهان هیچ وقت شاهد سرقتی به این مقیاس نبوده است.». تئودور هالی، اولین اسقف سیاهپوست پروتستان در آمریکا هم این نشست را «تبدیل غارت، دزدی و قتل به قانون» توصیف کرد که سعی داشت به چپاول و کشتار غیر اروپاییان رسمیت ببخشد.

هدف کنفرانس برلین هم همین بود! در پشت گفته های عوام فریبانه برای رفاه و بهزیستی مردم محلی، کشورهای اروپایی قصد داشتند تا با رسمیت بخشیدن به استعمار آفریقا تنها از هر گونه زد و خورد میان خود جلوگیری کنند. به زبانی ساده تر، کنفرانس برلین چیزی شبیه به جلسه میان گروه های تبهکار برای تقسیم محله های مختلف بود تا بتوانند زورگیری کنند، با یک تفاوت، که تفاوتی چندان ساده هم نبود: این گروه ها، تبهکاران کوچک نبودند و کشورهایی بودند که ادعای ابرقدرتی داشتند و محله مورد تقسیم هم یکی از بزرگ ترین و ثروتمندترین قاره های جهان بود! البته نباید فراموش کرد که تقسیم ثروت و مملکت دیگران کار تازه ای برای استعمارگران غربی نبود! در سال ۱۴۹۳ میلادی، پاپ الکساندر ششم «جهان جدید» یا مناطقی که اروپا در نیمکره غربی (که بعدها اسم آمریکا بر آن گذاشتند) تسخیر کرده بود را میان اسپانیا و پرتغال تقسیم کرد تا این دو استعمارگر بتوانند «مردمان وحشی» را به «اعتقاد درست» که همان مسیحیت کاتولیک بود درآوردند. نتیجه این تقسیم جهان جدید هم قتل عام میلیون ها نفر، نابودی تمدن، فرهنگ و زندگی مردم و تغییر شکل جوامع آن ها بود. نتیجه هم این شده که می بینیم: فقر و بدبختی در هائیتی، فاوِلاهای غیر قابل تحمل در برزیل و از بین رفتن زبان و فرهنگ مردمان این قاره تا جایی که امروزه برزیل پرتغالی زبان شده و دیگر کشورها اسپانیایی صحبت می کنند، همه و همه بخاطر اینکه پاپی در اروپا زمینی در آمریکا را میان اسپانیا و پرتغال تقسیم کرد!

 

 

اما بازگردیم به کنفرانس برلین! در آن کنفرانس ۱۴ کشور استعمارگر حضور داشتند. در پایان صحبت ها مقرر شد که قانون تجارت آزاد در مناطق مرکزی آفریقا تصویب شود. البته تا آن زمان مناطق مرکزی و داخلی آفریقا در دست اروپاییان نبود چرا که کشورهای اروپایی مناطق ساحلی را تحت سلطه خود داشتند. در واقع، تا آن زمان حدود هشتاد درصد آفریقا به دست مردمان آفریقایی اداره می شد. اما حالا قرار بود تا روند تغییر کند! کشورهای اروپایی نمی توانستند تا حرص و طمع خود برای بلعیدن کل قاره آفریقا را فراموش کنند، اما در عین حال نمی خواستند که با یکدیگر هم در این «مسابقه» درگیر شوند. پس چه کاری بهتر از تصویب قانون تجارت آزاد که هم می توانست به عوام به عنوان طرحی برای بهبود رفاه آفریقایی ها ارائه شود و هم از درگیری میان استعمارگران در بلعیدن ممالک آفریقایی جلوگیری کند. مسابقه برای استعمار بود و این نشست هم تنها قرار بود تا قوام و قوانین به استعمار بدهد، هرچند که این به اصطلاح قوانین هم بعدها موفقیتی نداشت و طمع استعمارگران حتی نتوانست مانع از درگیری میان خود آن ها شود.

 

 

کنفرانس برلین پیامدهای اسفباری داشت که تا به امروز ادامه پیدا کرده است. یکی از آن ها، تقسیم و مرزکشی های دلبخواهی بود. برای ذهن استعماری اروپایی، قبول این واقعیت که جهان سیاه و سفید نیست سخت بود. بخاطر همین هم آن ها نمی توانستند درک کنند که مردم هویت های مختلفی دارند که بعضا با یکدیگر می توانند همپوشانی هم داشته باشند. ذهن استعمارگر همواره به دنبال مرزبندی بوده و هست چرا که پیچیدگی اجتماعی در جوامع دیگر همواره برای آن سخت و غیر قابل درک بوده است. همین هم دلیل ساخت مرزهای مصنوعی میان قبایل و طایفه ها شد. حتی بسیاری از هویت های طایفه ای قبل از اعمال دسته های هویتی استعماری واقعا تفاوتی با یکدیگر نداشتند و توسط استعمارگران اروپایی به وجود آمدند. این ها هم گاهی به طور عمدی و برای تسلط هرچه بیش تر و حتی از سر سو استفاده، و گاهی هم از روی عدم ظرفیت ذهنی که همه چیز را سیاه و سفید می دید انجام می شد. همین مرزبندی های دلبخواهی و تحمیلی هم باعث از میان رفتن چندصدایی و انعطاف جامعه آفریقایی شد که نتیجه آن خونریزی هایی است که تا به امروز ادامه دارد. 

در عرض چند سال بعد از کنفرانس برلین، آفریقا حداقل بر روی کاغذ و در جنوب صحرای بزرگ آفریقا توسط اروپاییان چون یک شکار بزرگ تقسیم شد. تا سال ۱۸۹۵ میلادی تنها لیبریا، ایالت آزاد اورنج و ترانسوال مستقل باقی ماندند. حبشه توانست در برابر تهاجم هفت ساله ایتالیا مقاومت کند و بدین ترتیب تنها مملکت مستقل باقی ماند (که البته بعدها به مدت کوتاهی اشغال شد). تا سال ۱۹۰۲ میلادی، نود درصد از کل سرزمین های آفریقا تحت کنترل اروپا درآمد. بخش عظیمی از صحرای بزرگ آفریقا تحت سلطه فرانسوی ها بود و خونریزی ها به شکلی بیرحمانه ادامه داشت. انگلیس هم مناطقی از جمله سودان را تحت نفوذ داشت. ممالک بوئری در جنوب آفریقا به کنترل انگلیس درآمد، مراکش میان فرانسه و اسپانیا تقسیم شد و لیبی (که بعد از حمله چند سال پیش ناتو دیگر به شکل عملی وجود خارجی ندارد) به استعمار ایتالیا درآمد. با استعمار کامل مصر در سال ۱۹۱۴ میلادی، اروپاییان قاره آفریقا را کاملا میان خود تقسیم کردند. به زبانی ساده تر، استعمارگران اروپایی قاره آفریقا را تکه تکه کرده و آن را بلعیدند، یک قاره کامل را! 

 

 

 

آلمان در کنفرانس برلین

آلمان در پایان کنفرانس برلین برای خود «مشروعیت» کسب کرده بود (اگر که حتی بتوان از این اصطلاح استفاده کرد!). آلمان در یک دوره بسیار کوتاه، کامرون، آفریقای شرقی آلمانی، آفریقای جنوب غربی، توگو، گینه نو آلمانی، مجمع الجزایر بیسمارک، جزایر سلیمان، جزایر مارشال، کیاچو، کارولین ها، مارانا و جزایر پالوا و ساموای غربی را به دست آورده و از دست داد. در آغاز قرن بیستم، مستعمرات آلمان شامل بیش از یک میلیون مایل مربع، جمعیت بومی حدود ۱۴ میلیون نفری و جمعیت مهاجران آلمانی ۲۹ هزار نفری بود. با این حال، آلمان هرگز به اندازه دیگر استعمارگران قلمرو به دست نیاورده بود و این هم ضربه ای به اعتبار و حیثیت این کشور در میان همقطاران استعماری بود!
نگین استعماری آلمان آفریقای جنوب غربی بود که با تصمیم کنفرانس برلین به استعمار رسمی آلمان درآمد. قبل از استعمار رسمی آفریقای جنوب غربی، چندین گروه بومی از جمله ناماها و هِرِروها در این منطقه آزادانه زندگی می کردند. آلمان ها که از راه رسیدند، کم کم شروع به بکارگیری آفریقایی ها به عنوان برده کردند. همزمان هم زمین‌های آفریقایی ها را مصادره و دام های آن ها را ربودند. نتیجه این دزدی ها و سرکوب صاحبان آن سرزمین تنش میان جمعیت بومی و آلمانی‌های استعمارگر بود که روز به روز افزایش می یافت و از آنجایی که اعتبار بین المللی آلمان با قدرت و ثروت استعماری آن گره خورده بود، هرگونه تلاش مردم محلی برای بیرون راندن شهرک نشینان با استفاده از زور دفع می شد. 

این وضعیت چندین سال ادامه داشت تا آنکه صاحبان سرزمین آفریقایی تصمیم به قیام گرفتند. در ژانویه سال ۱۹۰۴ میلادی بود که جمعیت هررو، به رهبری رئیس قبیله خود ساموئل ماهاررو، یک شورش مسلحانه بزرگ علیه رژیم ستمگر استعماری آلمان انجام داد. نیروهای حاکم آلمان برای چنین حمله ای آماده نبودند و همین هم باعث شد تا تقریبا ۱۲۳ شهرک نشین استعمارگر آلمانی توسط هرروها کشته شوند. با این حال، طی ماه‌ های بعد، جمعیت هررو به آرامی توسط نیروهای به روز تر و مجهزتر آلمانی تحت فرماندهی سرگرد تئودور لوتوین تحت فشار قرار گرفت تا اینکه در ژوئن ۱۹۰۴ میلادی سرگرد لوتوین نیروهای هررو را در فلات واتربرگ محاصره کرده و برای تسلیم آن ها تصمیم به مذاکره گرفت.

 

 

 

حتی این رفتار هم مطلوب دولت آلمان نبود که تقریبا هیچ ارزشی برای یک آفریقایی به غیر از بردگی قائل نمی شد. همین هم باعث شد تا ژنرال لوتار فون تروتا به عنوان فرمانده عالی آفریقای جنوب غربی آلمان منصوب شود تا چهره واقعی استعمار را با کشتار و نسل کشی به آفریقایی ها نشان دهد.

بعد از انتصاب خود بود که فون تروتا مذاکرات قبلی برای تسلیم شدن هرروها را رها کرد و یک تاکتیک تهاجمی اعمال کرد تا بدین ترتیب ۳ تا ۵ هزار رزمنده هررو را به قتل رساند. با وجود تاکتیک های وحشیانه آلمان ها، باز هم اعضای هرروها موفق به فرار به صحرای اوماهکه شدند. 

در زمان فرماندهی فون تروتا، نیروهای شوتزتروپ (نام ارتش استعماری آلمان) بی‌رحمانه هزاران مرد، زن و کودک هررو را که سعی می‌کردند از صحرا عبور کرده و به بچوانالند (بوتسوانای امروزی) برسند را مورد تعقیب قرار داد. هزاران نفر از هررو ها بر اثر گلوله سربازان ارتش استعماری آلمان، نوشیدن آب از چاه هایی که آلمان ها در صحرای سوزان آفریقا مسموم کرده بودند یا تشنگی و گرسنگی در بیابان به شکلی بی رحمانه در سرزمین خود جان خود را از دست دادند.

چند ماه نگذشت که فون تروتا سرکوب را باز هم شدیدتر کرد تا جایی که هیچ تسلیمی مورد قبول قرار نمی گرفت و عملا نسل کشی با جدیت هرچه تمام دنبال می شد. طی فرمانی سنگدلانه، فرمانده ارتش اشغالگر آلمان اعلام کرد: «در داخل مرزهای آلمان، هر مرد هررو، مسلح یا غیر مسلح، به ضرب گلوله کشته خواهد شد. من دیگر زنان یا کودکان را نمی پذیرم، بلکه آنها را به سوی مردمشان برمی گردانم یا به آنها شلیک می کنم. این سخنان من به مردم هررو است. [از] ژنرال بزرگ قیصر قدرتمند آلمانی». مرزهای آلمان! گویی استعمارگر همه چیز دارد، به جز منطق!

 

 

بعد از چند ماه دوباره سیاست جدیدی از طرف دولت آلمان اعلام شد که در آن قرار شد تا باقی مانده هرروها یا زندانی شوند و یا به اردوگاه کار اجباری فرستاده شوند. البته دلیل این تغییر سیاست از کشتار جمعی به زندان جمعی خواسته های بشردوستانه یا دلرحمی مقامات و شهرک نشینان آلمانی نبود، به هیچ عنوان! در واقع، شهرک نشینان آلمانی با به راه انداختن کارزارهای متعدد هم در آفریقا و هم در آلمان سختکوشانه تلاش کرده بودند تا این پیام را به دولت آلمان برسانند که سیاست های فون تروتا که با اختیار تام هم فرمانده و هم به نوعی فرماندار محسوب می شد به ضرر آلمان هاست. این شهرک نشینان از تصاحب زمین ها و اموال آفریقایی ها حمایت می کردند و با آن هیچ مشکلی نداشتند. همچنین، آن ها خواستار بیرون راندن آفریقایی ها از اراضی این مناطق بودند. اما آنچه شهرک نشینان با آن مخالف بودند این مسئله بود که آفریقایی ها نباید قتل عام شوند چرا که به عقیده شهرک نشینان نظام قبیله ای که به نوعی اتحاد آفریقایی ها را حفظ می کرد باید متلاشی می شد و زمین ها و اموال آن ها باید از دست شان گرفته می شد، اما خود آن ها نباید کشته می شدند تا بدین ترتیب شهرک نشینان می توانستند آفریقایی ها را به عنوان برده استفاده کنند! آفریقای جنوب غربی مکانی مطلوب برای جذب شهرک نشینان آلمانی بود چرا که میزان شیوع بیماری در آن بسیار کم بود و دام متعلق به آفریقایی ها سالم و پربازده بود. از نظر آب و هوا و شرایط زندگی هم این منطقه در میان دلپذیرترین نقاط قرار داشت. همه این ها در کنار انگیزه برای زمین و کارگر مجانی می توانست اروپاییان را به آفریقا بکشاند.

 

 

اما جالب است به این نکته هم اشاره کنیم که راهبرد شهرک نشینان آلمانی در دزدی و غارت اموال و زمین های آفریقایی ها به جهت محتاج کردن آن ها به کار و در نتیجه تبدیل آن ها به برده در واقع همان کاری است که صهیونیست ها با دزدی زمین ها، نابودی آب فلسطین و از بین بردن کشاورزی در حال انجام هستند. بعلاوه اینکه راهبرد آلمان ها در آفریقای جنوب غربی از جهتی دیگر مشابه به آنچه هست که رژیم صهیونیستی انجام می دهد. اگر آلمان ها در آن زمان می خواستند یک «آلمان کوچک» در آفریقا بسازند، امروزه غرب می خواهد یک «اروپای کوچک» در اراضی اشغالی درست کند. 

در واقع، باید به این نکته توجه داشت که آلمان ها، برخلاف دیگر استعمارگران اروپایی، تنها قصد اداره مستعمره و دزدی منابع آن به نفع کشورشان را نداشتند. آن ها می خواستند یک آلمان جدید برای جمعیت آلمانی در قاره آفریقا درست کنند. به همین دلیل هم بود که جمعیت محلی را یا مثل هرروها و ناماها نسل کشی کردند و در یوخ بردگی آن ها را کشتند، و یا اینکه اعضای قبایل دیگر را به شیوه های گوناگون از زمین های خود بیرون راندند. 

 

 
صاحبان زمین هایی که از طرف استعمارگران آلمانی در زمین های خود به زنجیر کشیده شدند

به هر حال کارزار و پافشاری شهرک نشینان آلمانی در اروپا و آفریقا به کندی پیش رفت و تغییر سیاست دیر اعمال شد تا جایی که فون تروتا و نیروهایش هزاران آفریقایی بی گناه که برای احقاق حق خود قیام کرده بودند را به همراه خانواده هایشان قتل عام کردند. بسیاری از افرادی هم که به زندان ها و اردوگاه های کار اجباری فرستاده شده بودند به دلیل شرایط بسیار بد بهداشتی، کار اجباری، غذای کم و آزمایش های پزشکی که بر روی آن ها انجام می شد جان خود را از دست دادند (میزان مرگ و میر در میان زندانیان میان ۵۰ تا ۷۵ درصد بود).

در این میان، اگرچه نیروهای آلمانی ها با نسل کشی هرروها سعی داشتند تا به زعم خود درسی به بقیه طوایف و مردمان آفریقایی بدهند، اما قبایل دیگر می دانستند که دیر یا زود و در صورت نشان ندادن واکنشی تیغه استعمار به آن ها هم خواهد رسید. همین نیز باعث شد تا در سال ۱۹۰۵ میلادی مردمان ناما هم تصمیم به قیام علیه اشغالگران گرفتند. ناماها در جنوب نیز علیه حکومت آلمان قیام کردند و اگرچه جمعیت شان کم تر از هررو ها بود اما توانستند تا استعمارگران اشغالگر را برای دو سال دیگر درگیر جنگ های چریکی کنند. هر فرد ناما هم که توسط آلمانی‌ها دستگیر می‌شد، در همان اردوگاه‌های کار اجباری هررو، با نرخ مرگ و میر بسیار بالا، اعدام یا زندانی می‌شد.

در طول جنگ، هر کسی از مردم هررو و ناما که آلمان ها می دیدند، از جمله زنان و کودکان، دستگیر شده و به عنوان «اسیران جنگی» به اردوگاه های کار اجباری در جزیره شارک، معروف به «جزیره مرگ» فرستاده می شد. زندانیان این اردوگاه های کار اجباری به عنوان برده برای ساخت راه آهن، اسکله و ساختمان در سراسر آفریقای جنوب غربی استفاده می شدند. شرایط اردوگاه ها به قدری بد بود که مردمان بی گناه از شدت بدی شرایط جان خود را از دست می دادند. کاسپر اریکسن که چند کتاب در رابطه با نسل کشی مردمان هررو و ناما توسط آلمان ها نوشته است در یکی از کتاب های خود نقل قولی را از شرایط اسفناک اردوگاه های کار اجباری استعمار به اشتراک می گذارد: «زنانی که اسیر می‌شوند و اعدام نمی‌شوند، به‌عنوان زندانی برای ارتش کار می‌کنند...تعداد زیادی از آن ها را در آنگرا پکونا (یعنی لودریتز) دیدم که سخت‌ترین کارها را انجام می دادند، و چنان گرسنه بودند که چیزی جز پوست و استخوان از آن ها باقی نمانده بود… به سختی چیزی برای خوردن به آن ها داده می شود، و من اغلب دیده ام که آن ها تکه های زباله ای که مسافران دور می ریزند را برمی دارند [و می خورند]. و اگر آن ها را در حال انجام این کار بگیرند، با شلاق روبرو می شوند». شرایط آن قدر بی رحمانه بود که نیروهای آلمانی حتی اجازه تغذیه از زباله مسافران را هم به زنان و کودکان آفریقایی نمی دادند! 

آگوست کولمان هم که یکی از اولین غیرنظامیانی بود که از اردوگاه بازدید می کرد، مشاهدات خود را این گونه توصیف می کند: «زنی که از بیماری آن قدر ضعیف شده بود که توانایی ایستادن نداشت، به سراغ تعدادی از زندانیان دیگر رفت تا از آن ها آب درخواست کند. زندانبان پنج گلوله به سمت او شلیک کرد. دو گلوله به او اصابت کرد: یکی به ران و دیگری به ساعد او خورد...همان شب جان باخت».

رافائل لمکین که گفته می شود مبدع واژه «نسل کشی» بوده در «آلمان ها در آفریقا» می نویسد که فرماندهان آلمانی حتی قبل از وقایع سال ۱۹۰۴ میلادی دستور به آوردن گوش های آفریقایی ها برای اثبات تعداد کشته ها توسط نیروهای آلمانی می دادند که به زودی دریافتند این روش برای کشتار مردان کافی نیست چرا که سربازان استعماری آلمان گوش زنان آفریقایی را می بریدند و به جای گوش مردان به فرماندهان خود می دادند. پس تصمیم بر این شد که سربازان سر مردان آفریقایی را به عنوان سند برای فرماندهان خود بیاوردند (دقت بفرمایید که چگونه مثل شکار حیوانات با غیر اروپاییان رفتار می کردند). این روش هم کارساز نبود چرا که جمع کردن تعداد زیادی سر بریده شده و حمل آن ها دشوار بود. پس در آخر تصمیم بر این شد که سربازان آلمانی برای اثبات تعداد کشته های خود دست به قطع آلت جنسی مردان آفریقایی بزنند و این را به عنوان سند ارائه کنند!

 
بقایای دو تن از اعضای ناما و هررو در کلکسیون «موزه تاریخ طبیعی آمریکا»! بازماندگان نسل کشی ناما و هررو از به نمایش درآمدن اجساد اجداد خود به عنوان آثار باستانی خشمگین هستند و خواستار بازگرداندن این بقایا برای خاکسپاری محترمانه هستند

آلمان باید مسئولانه عمل کند

اگرچه آلمان به نقش خود در هولوکاست که علیه شهروندان درجه دو اروپایی انجام شد اذعان کرده و امروزه در طرف «اروپای کوچک» در فلسطین اشغالی ایستاده و مثل همیشه از یک نسل کشی دیگر حمایت می کند، اما برلین حتی برای یک اذعان ساده به دست داشتن در نسل کشی هرروها و ناماها بیش از یک سده وقت احتیاج داشت. در آخر هم پس از فشارهای فزاینده این کار را نصفه و نیمه انجام داد. امروزه هم شاید تعداد کمی از آلمانی ها از نقش کشورشان در این جنایات خبر داشته باشند چرا که نه علیه اروپاییان اتفاق افتاده و نه در اروپا بوده است! 

در سال ۲۰۲۱ میلادی آلمان جنایات خود در آفریقا را به عنوان «نسل کشی» قبول کرد و قول یک میلیارد و صد میلیون یورو در طی سه دهه برای نامیبیا داد. مشکل اما این بود که این مبلغ غرامت نبود و تنها برای توسعه و ساخت طرح های مختلف در نامیبیا بود، طرح هایی که یا برای تحکیم روابط با دولت و شبکه فساد دولتی خرج خواهد شد و یا اینکه در راستای توسعه نفوذ آلمان در آفریقا و در زمانی که اروپاییان به دنبال رقابت با چین، روسیه و دیگر بازیگران در این قاره هستند تخصیص خواهد یافت! 

اگرچه بازماندگان نسل کشی بر آلمان فشار آوردند تا این مبلغ را حداقل تحت عنوان «غرامت» دریافت کنند، اما مقامات آلمانی بخاطر شانه خالی کردن از مسئولیت این نسل کشی و فرار از کنوانسیون نسل کشی سازمان ملل هرگز از این کمک هزینه مالی با عنوان «غرامت» یاد نکرده اند تا بدین ترتیب مسئولیتی بر عهده نگیرند. همچنین، نقش دیگر دولت های اروپایی را نباید در این زمینه از یاد برد که با همکاری آلمان از پرداخت «غرامت» جلوگیری کردند تا مبادا خود برای جنایاتی که سالیان سال انجام داده اند مشمول مجازات شوند. مشکلات فراوان است. به غیر از مشکلات روحی و ضربه های تاریخی به مردمان آفریقایی و تغییر زندگی اندک بازماندگان بیش از صدهزار نفر آفریقایی قتل عام شده، حتی امروزه نیز مسئله تقسیم اراضی مشکلی است که باید حل شود چرا که بسیاری از زمین های حاصلخیز هنوز هم در دست نوادگان آلمان هاست که با قتل، مسمومیت، بردگی، شکنجه، نسل کشی و دزدی از آفریقاییان زندگی مرفهی را در هزاران کیلومتر دورتر از آلمان برای خود فراهم کرده اند. 

مسئولیت بشری همه ماست که آلمان را به رفتار مسئولانه، چه نسبت به گذشته تاریک خود و چه نسبت به رفتار ضد بشری کنونی خود در رابطه با نسل کشی ناما و هررو فراخوانیم!

اشتراک گذاری:
ارسال نظر
پربیننده‌ها پربحث‌ها