۰۴ آبان ۱۴۰۲ - ۱۵:۲۹
بازدید:۹۲۳
صد آنلاین |  روایت یک شخص توییتری(به نام کتابشاه سوم) از اتفاقات عجیبی که شب گذشته در باغ کتاب تهران افتاده بود. پسرکی که تا آستانه مرگ رفت اما هیچکس به او توجهی نداشت و کسی علاقه‌ای به کمک کردن به او نداشت.
کد خبر : ۴۹۴۶۲

 به گزارش صد آنلاین ، روایت یک شخص توییتری(به نام کتابشاه سوم) از اتفاقات عجیبی که شب گذشته در باغ کتاب تهران افتاده بود. پسرکی که تا آستانه مرگ رفت اما هیچکس به او توجهی نداشت و کسی علاقه‌ای به کمک کردن به او نداشت.

 

 


 

این داستان را از زبان آن شخص توییتر بخوانیم:

«درد»

«امشب باغ کتاب فضای باز نشسته بودیم شام بخوریم، یه پسر ۱۶-۱۷ ساله روبرومون تک و تنها نشسته بود، هدفون به گوش، رفتارش عجیب بود، احساس کردم حالش نرمال نیست، شروع کرد به لرزیدن، سرشو گذاشت رو میز، دویدم طرفش، گفتم خوبی، با لکنت گفت نه، میشه کمکم کنید

سریع بردمش اون بغل خوابوندمش ، پاشو گذاشتم بالا،کیفشم گذاشتم زیر سرش، گفتم شاید فشارش افتاده بهش شکلات دادم، گفتم چی خوردی، گفت ترامادول، زنگ زدم اورژانس بعد از ۲ بار پشت خطی گفت الان می فرستیم، بدو رفتم پیش نگهبانی که بیاریمش تو، در کمال تعجب گفت به ما چه، حتی نیومد نگاه کنه

پسره که هنوز ریششم در نیومده بهم میگفت اقا نمیخوام بمیرم کمکم کن، دست منو سفت گرفته بود، منم فقط دلداریش میدادم که خوب میشی، بالاخره اورژانس اومد 

 دردم اونجا گرفت تا آخرش که ۲-۳ نفر اومدن تا من رفتم پیش مهمونام، هیچ کی از پشت میزش بلند نشد و همه فقط ناظر بودن

دردم از نگهبانه گرفت، دردم از اونی گرفت که گفت حقشه گفتم جووونه اشتباه کرده ول کنیم بمیره؟ 

خیلی ادمای ترسناکی شدیم، این بی تفاوتی یه روزی یقه خودمونم می گیره، اون طفلک می تونست برادر، پسر، رفیق هر کدوممون باشه

آخرش بهش قرص و اینا دادن حالش بهتر شد، ولی اون موقعی که دستمو گرفته بود همش می ترسیدم اگه بمیره چی؟»

برترین ها

 
اشتراک گذاری:
ارسال نظر
تازه‌ها
پربیننده‌ها پربحث‌ها