در سال ۱۹۵۶، بحران کانال سوئز فقط یک بحران لجستیکی نبود؛ لحظهای بود که نشان داد یک امپراتوری وقتی شریان حیاتی اقتصادش را از دست بدهد، دیگر نمیتواند مثل گذشته «فرمان» بدهد. بریتانیا فهمید قدرت نظامی بدون توان کنترل مسیرهای تجارت، بیشتر شبیه نمایش قدرت است تا اعمال قدرت واقعی. سوئز، آینهای بود که پایان عصر امپراتوریهای کلاسیک را نشان داد.
اما قیاس امروز با تنگه هرمز باید دقیقتر و محتاطتر باشد. تنگه هرمز یک گلوگاه انرژی جهانی است؛ بنا بر گزارشهای خبری اخیر، حدود ۲۰ درصد نفت جهان و بخش مهمی از LNG از آن عبور میکند و هر اختلالی در آن میتواند بازار نفت، بیمه، حملونقل و زنجیره تأمین را بهسرعت متلاطم کند. تحلیلهای منتشرشده در رسانههای کشور نیز بر همین نکته تأکید دارند که اختلال در هرمز، فقط مسئله ایران و آمریکا نیست، بلکه شوک آن به اروپا، آسیا و بازار جهانی انرژی سرایت میکند.
آنچه میتوان با اطمینان گفت این است که چنین بحرانی، چند نشانه مهم از افول هژمونی آمریکا را آشکار میکند:
- ناتوانی در تضمین امنیت کامل یکی از مهمترین آبراههای جهان
- افزایش هزینههای مداخله نظامی و اسکورت دریایی
- حساس شدن بازارهای جهانی به هر حرکت در خلیج فارس
- و مهمتر از همه، وابستگی شدید نظم اقتصادی جهان به یک منطقهای که آمریکا دیگر نمیتواند آن را بیهزینه مدیریت کند
یعنی اگر سوئز پایان «امپراتوری بریتانیا» را اعلام کرد، هرمز میتواند نشانهای از فرسایش «امپراتوری آمریکا» باشد؛ البته نه لزوماً پایان ناگهانی آن.
امپراتوریها معمولاً یکباره سقوط نمیکنند، بلکه با بحرانهای پیدرپی کوچک میشوند، پرهزینه میشوند، و اعتبارشان از درون ساییده میشود. همینجا است که هرمز اهمیت پیدا میکند: نه فقط بهعنوان یک تنگه، بلکه بهعنوان آزمونِ واقعیِ قدرتِ آمریکا در قرن ۲۱.